خرید بک لینک
هر سال به بیست و شش تیر که نزدیک میشوم، انگار سرم را در آکواریوم فرو میکنند، من با چشمانی نیمه باز از پشت آب جهان را نگاه کنم. دوستی به وقت دلداری به من گفت احتمالا تو هنوز با فوت پدرت کنار نیامدی. پاسخی نداشتم اما گمان میکنم از دست دادن هر کسی که روزی قلب ما برایش میتپیده باید تلخ باشد. نمیتوانم تصور کنم نوع دیگری سوگواری کنم.از آن روز تلخ یازده سال میگذرد، من ایستاده ام و زندگی خودم را تا جاییکه توان داشتم ساختم، در این سالها بسیار خندیدم و بسیار گریستم. منکر نمیشوم که همیشه جایی در قلبم برای پدر دلتنگ بود و بارها مرا به گریستن واداشت. کتمان نمیکنم که بارها به یادش لبخند زدم و از اینکه دختر آن پدر هستم بر خود بالیدم. اما دلتنگی مقوله دیگریست آن هم برای من که اگر بخواهم خودم را عریان توصیف کنم، به احساساتم همیشه بها داده ام و صرف منطق و عقل رفتار نکرده ام. دلتنگی با من همراه هست؛ نه مثل یک سایه شوم ترسناک که بر سر من و خنده هایم فرود آید، نه مثل یک بار سنگین روی شانه هایم. دلتنگی مثل حس عجیب و مبهمی است که با من رشد میکند و مانع صلح درونی من نمیشود و جهان مرا تلخ نمیکند اما حضور دارد.

برچسب: نویسنده: الینا افشاری تاريخ: سه شنبه 9 مرداد 1403 ساعت: 15:38

صفحه بندی